تبليغاتX
A Happy Depressed
نمی دونم واقعا از کجا شروع کنم! یه هفته اس دارم به چیزایی که دوست دارم تو این روز بنویسم فکر می کنم.. اما حالا بی فکر شروع می کنم..

لامپ اتاقم سوخته بود٬ یه برگه ی بزرگ تقریبا ۱متری برداشته بودیم و با نور یه چراغ مطالعه روش نقاشی می کردیم..

بالای درخت گردو بودیم٬ برای عروسکا خونه درست کرده بودیم و بازی می کردیم.. گردو هم می چیدیم.. برای همسایه رو به رویی هم از پنجره گردو پرت می کردیم.. یکی از گردو ها توی حیاطشون افتاد و سال های سال بعد هنوز بود..

یلدا برای نیما نامه می نوشت٬ من و مهبا مدرسه نمی رفتیم ته نامه های آنها ادای نوشتن در می آوردیم..

من کلاس اول بودم هنوز حرف "ه" را نخونده بودیم و من توی نامه نوشتم "مبا"..

راز های خونه ی مادر بزرگ ها.. راز تو ماشینی٬ ۶-۷ ساله بودیم٬ با لیان اینا از بجنورد بر می گشتیم مشهد٬ لیان ۲ سال از ما کوچک تر بود٬ دامتش بالا رفته بود و این تا سال ها یکی از راز های من و مهبا بود.

توی باغچه های خونه ی مادر بزرگ ها پر بود از گنج های مخفی ما..

عروسک بازی با اون عروسک های کوچک من.. تا خیلی بزرگی ها :))

نامه های پنهانی که به دایی می دادیم تا از بجنورد برای من بیاورد و از مشهد ببرد برای مهبا.. (توی پلاستیک میذاشتیم و چسب می زدیم تا کسی نخونه :)) )

روزی شروع کردیم به نوشتن نامه ها توی دفترچه تا همیشه برامون بمونه.. و مونده..

۷۰۰ تومن از پولهای مشترک که برای مامان و بابا ها کادو خریدیم.. بالاخره فهمیدی چی شد؟ :))

آخ خاطره ها... آخ مهبا...

وقتی تولدت می شود٬ یک سال صبر می کنی برای اون روز و به چشم به هم زدنی تموم میشه٬ هرچند سال بعدی باز هست..

حالا ۸ سال صبر٬ تنها یک دقیقه٬ فقط یک بار برای تمام عمر..

خیلی هم کوچک نبودیم که این قرار را گذاشتیم٬ ۸ سال پیش بود.. که روز ۸ ماه ۸ سال ۸۸ از هر کجا که هستیم قراری بذاریم و همو ببینیم.. ساعت ۸:۸ !!

چندی پیش بود که تصمیم گرفتیم این لحظه رو ثبت کنیم.. تصمیم گرفتیم٬ مثل همون روزها و همون نامه ها با نوشتن دوستیمون و تکرار کنیم..

مهبا.. دختر دایی من.. دختر عمه ی من.. که توی عالم بچگی قرار گذاشتیم مثل مامان بابا ها توی یک روز عروسی بگیریم.. که فکر می کردیم چون یک سال از من دیر تر مدرسه رفتی دیر تر عروس میشی.. دیدی ترشیدیم؟:)) یادته گفتم سال ۸۸ بچه که نداریم اما حتما ازدواج کردیم؟ یادته می گفتی حتما یک کشور دیگه ایم؟ می بینی تو این ۸ سال چیزی عوض نشده.. هنوز بجنوردی و هنوز مشهدم..

"م.ش.ک" چه ترکیب دل نشینی برام هنوز.. خوشحالم قهر هامون هیچ وقت به یک ساعت هم نرسید.. خوشحالم کیمز بازی کردن هامون هم خاطره است.. خوشحالم ۴ ماه و ۲۳ ساعت از من بزرگ تری..

خوشحالم هر قبرستونی برم تو هم هستی چون مامان هامون بجز دختر عمو و این ازدواج عجیب غریبشون دوست صمیمی هم بودن و دوستاشون حتی مشترکه! خوشحالم توی خاطره های هر ۲ تا مادرجون ها تو هستی (ولم کن دیگه :دی )

دیگه وقت زیادی ندارم.. ۴ دقیقه مونده.. و یه دنیا حرف.. می خواستم طنز بنویسم و بگم خیلی خری.. اما جدا دوست دارم الان :ایکس

کاش یکی از عکسای سگای خالدار رو می شد اینجا چسبوند..

یک دقیقه

.

.

.

امیدوارم بلاگفا قاطی نکنه..

 

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 8:8 |
 

 

این چه جور خدای قادری ست که برای زندگی دکمه ی Undo نگذاشته؟ حتی اگر Ctrl+z هم داشت راضی بودم!

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 0:4 |
 

                                                    

                                                       **حذف شد**

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 23:34 |
 

۱۶ سال است داریم با خاطره های تلخ خانه ی سناباد زندگی می کنیم.. نمی دانم چرا این خاطره ها هنوز و هر روز برایمان تازه می شود.

آن قهقه های مستانه٬ آن عشق عظیم٬ آن حیاط پر از گل های رنگارنگ٬ محمود شیری که برایمان شیر می آورد.. روزهایی که حال عمه ام خوب نبود و وقتی مامان مدرسه بود من با عشق از او پرستاری می کردم.. آن تولد بی همتای ۷ سالگی ام.. آن مسافرت گروهی به شمال که همه بودند٬ که چه خنده دار شده بود بس که همه ی ماشین ها تسمه پاره می کردند. آن یکی که سال بعدش بود و با مینی بوس بابا و همه ی قبیله رفتیم! یا شایدم هم این یکی اول بود.. زیر زمین خانه که می توانم سال ها ماجرا تعریف کنم از شیطنت هایمان با دختر دایی ها.. آن شبی که انقدر مهمان داشتیم که جای خوابیدن کم داشتیم٬ آدامس های لاو ایز که بابا همیشه بسته ای می خرید و بعد ها گفتند سرطان زاست..

۱۶ سال است همه ی این خاطره ها برایم رنگ ریا دارد.. انگار فقط آدامس ها نبودند که سرطان زا بودند٬ همه ی اینها....

 

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه سوم آبان 1388 و ساعت 19:16 |
 

تو برایم مثل خدا هستی..

.

.

هنگام مشکلات خیلی به یادت هستم....

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 22:18 |
آرزو که نه٬ اما خیلی چیز ها را از اول زندگی ام عمیقا می خواستم... مادی و معنوی.. عشق.. مثل همه ی آدم ها..

موضوعات و آدم های زیادی ساعت ها و روزهایم را درگیر خود کرده اند تا کنون..

برای خیلی ها مرده ام.. برای خیلی ها زنده شده٬ زندگی کرده ام..!

روی سخنم با توست! خود خود تو!

صادقانه بگویم.. سهم کمی داشتی٬ از این افکار٬ از روزهایم..

با تو هستم.. خود خود تو! که وقتی برایم فال حافظ گرفتی شگفت زده شدم٬ که کسی هستم که می شود به یادش بود برای تو..

که وقتی جزو ۱۰ تا دوست تو خوانده شدم٬ فکر کردم چه اغراقی!!!! با همین قدر علامت تعجب..

صادقانه بگویم... تو خواسته ی من نبودی٬ دغدغه ای کوچک حتی نبودی... هرچند دروغ است اگر بگویم لبخندی بر لبانم هم نبودی..

اما..

گوش می دهی؟ با تو هستم که تمنای امشبم هستی........

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 20:20 |

 When it's about me, I prefer to shut my mouth and let my eyes, my face, my hands show the real me!

I can be judged better this way..

When it's about others, I'd better shut my mouth. You know? it's kind of none of my business.

I can't judge anyway!

+ نوشته شده توسط Shahrzad در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 20:13 |
امروز نشاط اینجا بود (یکی از صمیمی ترین دوستای دبیرستانم) آخرین باری که دیدمش ۲ سال پیش بود عروسی خواهرش.. کلا زیاد با دوستای دبیرستانم رابطه ندارم. اما دلم زیاد تنگ شده بود براش.. دیدنش بعد از ۲ سال واقعا برام شیرین بود...

راستش کمی استرس داشتم.. ساعت ۶:۳۰ قرار بود بیاد خونمون برای شام.. با خودم فکر می کردم توی اون ۲-۳ ساعت چطوری سرگرمش کنم؟ از کجا براش حرف بزنم؟ هیچ حرف مشترکی برای گفتن به آدمی که زمانی ساعت ها حرف باهاش داشتم به ذهنم نمی رسید.

ساعت حدود ۷ اومد. خوشبختانه اون بر خلاف من حرف های مشترک زیادی پیدا کرد.. از آدم هایی که میشناسم یا نمی شناسم..

ارمغان ازدواج کرده! دوستی که با همه ی وجودم دلم می خواد می تونستم بهش دسترسی داشته باشم و بهش تبریک بگم و براش یه عالمه آرزوی خوب کنم. اما می دونم که نمی تونم.

دیدار لذت بخشی بود.. امیدوارم برای نشاط هم همین طور بوده باشه.. دوست گل من.. بهارم

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388 و ساعت 0:39 |
 

چقددددر دلم آرامش می خواهد.. دلم تنهایی می خواهد.. چقدر دلم حرف نزدن می خواهد.. دوستان دوران دبیرستان می خواهد..

آخ که ای کاش کسی را داشتم برای قسمت نکردن افکارم با او.. قسمت نکردن احساسم.. کسی را برای عاشق نبودن...

دلم کوه می خواهد که روحم پرواز کند.. کوه می خواهم که سیب گاز بزنم و دلم هرری پایین بریزد..

دروغ است اگر بگویم خوشحالم.. کاش دروغ می گفتم.. کاش راستم را باور نکنند.. 

دوست داشتم بتوانم در اینجا را تخته کنم. در دنیایم را هم. بروم جایی که دور دست هاست از آن دورها فریاد بزنم که اینجا فقط یک زمزمه ی آرام شنیده شود..

زندگی را دوست دارم٬ خوب است که هستم. هر چند که نبودن را تجربه نکرده ام .. اما دلم خواب اصحاب کهف می خواهد.. دوباره متولد شدن می خواهد..

کمی خسته ام انگار از این جنگ..

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 21:28 |
 

چنان اشک می ریزم که انگار دارم منفجر می شوم.. نمی خواهم صدایم بلرزد.. نمی توانم چیزی بگویم.. اما لو می رود انگار...

                                                   *:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:

چنان قهقهه می زنم که انگار دارم منفجر می شوم.. نباید صدایم بلند شود.. همه خوابیده اند.. لو نمی روم خدا رو شکر ...

                                                   *:*:*:*:*:*:*:*:*:*:*:

       خدایا مرسی؟

 

+ نوشته شده توسط Shahrzad در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 2:26 |


Powered By
BLOGFA.COM