لامپ اتاقم سوخته بود٬ یه برگه ی بزرگ تقریبا ۱متری برداشته بودیم و با نور یه چراغ مطالعه روش نقاشی می کردیم..
بالای درخت گردو بودیم٬ برای عروسکا خونه درست کرده بودیم و بازی می کردیم.. گردو هم می چیدیم.. برای همسایه رو به رویی هم از پنجره گردو پرت می کردیم.. یکی از گردو ها توی حیاطشون افتاد و سال های سال بعد هنوز بود..
یلدا برای نیما نامه می نوشت٬ من و مهبا مدرسه نمی رفتیم ته نامه های آنها ادای نوشتن در می آوردیم..
من کلاس اول بودم هنوز حرف "ه" را نخونده بودیم و من توی نامه نوشتم "مبا"..
راز های خونه ی مادر بزرگ ها.. راز تو ماشینی٬ ۶-۷ ساله بودیم٬ با لیان اینا از بجنورد بر می گشتیم مشهد٬ لیان ۲ سال از ما کوچک تر بود٬ دامتش بالا رفته بود و این تا سال ها یکی از راز های من و مهبا بود.
توی باغچه های خونه ی مادر بزرگ ها پر بود از گنج های مخفی ما..
عروسک بازی با اون عروسک های کوچک من.. تا خیلی بزرگی ها :))
نامه های پنهانی که به دایی می دادیم تا از بجنورد برای من بیاورد و از مشهد ببرد برای مهبا.. (توی پلاستیک میذاشتیم و چسب می زدیم تا کسی نخونه :)) )
روزی شروع کردیم به نوشتن نامه ها توی دفترچه تا همیشه برامون بمونه.. و مونده..
۷۰۰ تومن از پولهای مشترک که برای مامان و بابا ها کادو خریدیم.. بالاخره فهمیدی چی شد؟ :))
آخ خاطره ها... آخ مهبا...
وقتی تولدت می شود٬ یک سال صبر می کنی برای اون روز و به چشم به هم زدنی تموم میشه٬ هرچند سال بعدی باز هست..
حالا ۸ سال صبر٬ تنها یک دقیقه٬ فقط یک بار برای تمام عمر..
خیلی هم کوچک نبودیم که این قرار را گذاشتیم٬ ۸ سال پیش بود.. که روز ۸ ماه ۸ سال ۸۸ از هر کجا که هستیم قراری بذاریم و همو ببینیم.. ساعت ۸:۸ !!
چندی پیش بود که تصمیم گرفتیم این لحظه رو ثبت کنیم.. تصمیم گرفتیم٬ مثل همون روزها و همون نامه ها با نوشتن دوستیمون و تکرار کنیم..
مهبا.. دختر دایی من.. دختر عمه ی من.. که توی عالم بچگی قرار گذاشتیم مثل مامان بابا ها توی یک روز عروسی بگیریم.. که فکر می کردیم چون یک سال از من دیر تر مدرسه رفتی دیر تر عروس میشی.. دیدی ترشیدیم؟:)) یادته گفتم سال ۸۸ بچه که نداریم اما حتما ازدواج کردیم؟ یادته می گفتی حتما یک کشور دیگه ایم؟ می بینی تو این ۸ سال چیزی عوض نشده.. هنوز بجنوردی و هنوز مشهدم..
"م.ش.ک" چه ترکیب دل نشینی برام هنوز.. خوشحالم قهر هامون هیچ وقت به یک ساعت هم نرسید.. خوشحالم کیمز بازی کردن هامون هم خاطره است.. خوشحالم ۴ ماه و ۲۳ ساعت از من بزرگ تری..
خوشحالم هر قبرستونی برم تو هم هستی چون مامان هامون بجز دختر عمو و این ازدواج عجیب غریبشون دوست صمیمی هم بودن و دوستاشون حتی مشترکه! خوشحالم توی خاطره های هر ۲ تا مادرجون ها تو هستی (ولم کن دیگه :دی )
دیگه وقت زیادی ندارم.. ۴ دقیقه مونده.. و یه دنیا حرف.. می خواستم طنز بنویسم و بگم خیلی خری.. اما جدا دوست دارم الان :ایکس
کاش یکی از عکسای سگای خالدار رو می شد اینجا چسبوند..
یک دقیقه
.
.
.
امیدوارم بلاگفا قاطی نکنه..

